خیابانی هست/که تهران
به سمت شانه های تو
از هوش رفته باشد
ومن
در ترافیک بی بندوبار این سو
از یاد رفته باشم
همیشه.. بارانی بود!
برفی که هر ساله می بارد بی تو
همیشه جریانی هست که بی تو....
تهران/ بخارست/خیابان دهم
عشقت٬
تا انتهای این خیابان/بامن دویده است
بی خیال اتوبوس های بی قرار
تا تو کجا فراموش کرده باشی رفیق!
دوتا کار قدیمی به بهانه ی بروز شدن
۱
هميشه جای خالی
ناميست که ازتو٬
بی شناسنامه٬
بی هوايی عاشق شدن٬
مثل قلبی که از تو نباشد
تا نفس بکشی!
این ها را برای چند روز
فقط برای چند روز
اگر بیهوده پس نمی زدی
کشیده ام به دردهایی که
هی سیگار دود٬
هی لبخند می زنی
هی!
هی بلند شو!
همیشه جای خالی
نامیست که از تو
توی کدام شناسنامه؟!
کدام تخت؟!
کدام زندگی؟!
کافیست تا نفس بکشی
تا من
تا قلبی که از تو ندارم٬
تا نامی که ازتو بمیرم
۲
کسی به جای من ازمن بريده بوداز ما
جهان به نقطه ی پایان رسیده بودازما
تو مثل واژه ی باران به ابر باريدن
بجز ترانه ببارم نديده بود از ما
من از عواقب دردی که با تو درگيرم
ببين چگونه خودش را کشيده بود از ما!
شبی که ازتو ازين کوچه ها گريزان بود
ورنگ کوچه به يک آن پريده بود از ما
نگو که اين همه باران به ما نمی آمد
زمان حکايت تلخی شنيده بود از ما
دیگرهیچ چیز
حتی آویختن به ضریح بی گناه ترین امام زاده هم /آرامم نمی کند
این رو زها
تو آنقدر جهانی شده ای
که هیچ کس/جزمن
تورا نمی شناسد
وتمام این خیابان ها
شهر را به بیراهه می برند
***
باید دستی دراز کرد
ومرگ را در آغوش گرفت
گاهی اگر مرگ مجالی داد
باید خندیدو....
گاهی که اززمین وزمان سیرمی شوم
دیوانه می شوم به تو آژیر می شوم
ساعت همیشه هفت ِتورا تیرمی کشد
دارم برای آمدنت دیر می شوم
آقا نمی شود به من و....نه نمی شود!
باید به احترام تو....زن - جیرمی شوم
بیچاره از خیال کسی دور -بی قرار-
یک لحظه در هوای کسی پیر می شوم
آب از سرم گذشت عزیزم قرار...من...
وقتی تو میرسی که زمین گیرمی شوم
۲
برای من
تمام خيابان ها
به خط کشی های پدرم ختم میشود
وخودم را
خلاصه کرده ام توی سیاهی
که تنم را
من
شناسنامه ام را به پدرم مدیونم
به مرزهای خودم شک دارم
وطنم راانگار
بیهوده محصور کرده ام
توی دهانم راگل بگیر خودم!
یا زن همسایه به من مشکوک می شود
وبرادرم که آستین کوتاهش
توی بعدازظهرهای گرم تابستان
کارد دستش داده بود
اندوه من
خانه ای نداشت
تا خودم را
از زیر دست و پای شما جمع وجور کنم
همین روزها
که توی خانه دارم خاک می خورم
دارم بزرگ میشوم
وبعید نیست دلم را
برای تمام آرزوهای پدرم
پیش فروش کرده باشم!
جهان جدیدم
با علامتی برهنه توی چشم هات
ترس چها ر گوش این اتاق لعنتی
پشت میله های پنجره
زن که می شوی...
بن بست های کاغذی، دلشوره های بیخودی
وقتی به خوابت میرسم،داری تماشا می کنی
ویرانه های تازه را ، در یک فضای بیخودی
نفرین نکن من مدتی، از من فراری می شود
از یک حضورٍ ممتدٍ انسان نمای بیخودی
عمریست می بخشی ولی بامن مدارا میکنی
دیوانه ام ، دیوانه ی واقع گرایٍ بیخودی
بااینهمه در خواب تو ، من با خودم بیگانه ام
من خوب خواهم شد ولو با یک خدایٍ بیخودی


